در گوشه این جهان بیمار جایی که نه دل مانده نه دلدار
گاوی دو سه در میان ایشان بودند به هم رفیق و غمخوار
یک گاو نر جوان و نادان مجنون شده در میان ایشان
می زد به در طویله اش شاخ وندر پی آن همه ش بگفت : آخ!
آن قدر که او نمود فریاد شد خسته و بر زمین بیفتاد
اشکی ز میان چشم مستش غلطید به روی کتف و دستش
لیسید ز روی شانه آن اشک آن رنگ پریده همچو یک کشک
گاوان دگر همه پریشان در دور و برش ز قوم و خویشان
گفتند پسر تو را چه حال است؟ دیوانه شدن تو را محال است!
ما را تو مگر غریبه دانی کاین راز نموده ای نهانی؟
گفتا که کنار آغل ما یک گاو گزیده بود ماوا
این خاطره های او به یادم می آید و می دهد به بادم
روزی به هوای گشت و صحبت با یک دل پر امید و جرات
روی چمن و کنار گاری رفتم به هوای خواستگاری
گفتم که عزیز قهوه رنگم! ای خوشگل خوشگلا قشنگم
مو ریخته ای به روی شانه آتش زده ای در این میانه
آنگاه که دیدمت به گلزار زان روز بگشته حال ما زار
عاشق شده ام به شاخ نازت بر چشم درشت نیمه بازت
ای من بشوم فدا و قربان بر آن دهن همیشه جنبان
ترسم صنما جنون بگیرم از عشق تو عاقبت بمیرم!
گفتا که : نحیف ورپریده ای گاو جوان دم بریده
تنها بروی به خواستگاری؟ گوساله مگر پدر نداری؟
رو با پدرت بیا به پیشم پیش من و پیش قوم و خویشم
تا بله برون جواب بگیری شاید فرجی شود نمیری
*************
گفتا پدرم به من پسر جان ای گاو زبان نفهم و نادان
آن گاو که از نژاد ما نیست هم آخوریش به تو روا نیست
ناگه بزدم فغان و فریاد: یک دم بکن از جوانی ات یاد!
گفتا پدرم به من که آرام هر چند کنون جوانی و خام
باشد که خودت به راه آیی راضی شده ام به آنچه خواهی
فردا که شود دم سحرگاه یک دسته بخر ز یونجه و کاه
با هم برویم خواستگاری در زیر همان درخت و گاری
رفتم بخرم چو دسته ای کاه خشکم زده شد سریع و ناگاه
قصاب به پیش چرخ گاری در دست گرفته تیغ کاری
معشوق مرا گلو بریده کشنه است ورا شکم دریده
ای اهل محله من خمارم بی دلبر خود بقا ندارم
از جور و جفای مشتی عباس آن همدم من شده است کالباس!
باید به کجا برم دعاوی؟ بیچاره من و جنون گاوی! (با اجازه شاعر ) |