تیر 1386
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386
عکس

 

چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386
عشق از نوع جنون گاوی

در گوشه این جهان بیمار              جایی که نه دل مانده نه دلدار                           

گاوی دو سه در میان ایشان         بودند به هم رفیق و غمخوار

یک گاو نر جوان و نادان                 مجنون شده در میان ایشان

می زد به در طویله اش شاخ         وندر پی آن همه ش بگفت : آخ!

آن قدر که او نمود فریاد                شد خسته و بر زمین بیفتاد

اشکی ز میان چشم مستش        غلطید به روی کتف و دستش

لیسید ز روی شانه آن اشک          آن رنگ پریده همچو یک کشک

گاوان دگر همه پریشان                در دور و برش ز قوم و خویشان

گفتند پسر تو را چه حال است؟     دیوانه شدن تو را محال است!

ما را تو مگر غریبه دانی                کاین راز نموده ای نهانی؟

گفتا که کنار آغل ما                     یک گاو گزیده بود ماوا

این خاطره های او به یادم             می آید و می دهد به بادم

روزی به هوای گشت و صحبت      با یک دل پر امید و جرات

روی چمن و کنار گاری                 رفتم به هوای خواستگاری

گفتم که عزیز قهوه رنگم!              ای خوشگل خوشگلا قشنگم

مو ریخته ای به روی شانه            آتش زده ای در این میانه

آنگاه که دیدمت به گلزار               زان روز بگشته حال ما زار

عاشق شده ام به شاخ نازت        بر چشم درشت نیمه بازت

ای من بشوم فدا و قربان             بر آن دهن همیشه جنبان

ترسم صنما جنون بگیرم              از عشق تو عاقبت بمیرم!

گفتا که : نحیف ورپریده               ای گاو جوان دم بریده

تنها بروی به خواستگاری؟            گوساله مگر پدر نداری؟

رو با پدرت بیا به پیشم                پیش من و پیش قوم و خویشم

تا بله برون جواب بگیری               شاید فرجی شود نمیری

                        *************

گفتا پدرم به من پسر جان          ای گاو زبان نفهم و نادان

آن گاو که از نژاد ما نیست          هم آخوریش به تو روا نیست

 

ناگه بزدم فغان و فریاد:               یک دم بکن از جوانی ات یاد!

گفتا پدرم به من که آرام             هر چند کنون جوانی و خام

باشد که خودت به راه آیی          راضی شده ام به آنچه خواهی

فردا که شود دم سحرگاه            یک دسته بخر ز یونجه و کاه

با هم برویم خواستگاری             در زیر همان درخت و گاری

رفتم بخرم چو دسته ای کاه        خشکم زده شد سریع و ناگاه

قصاب به پیش چرخ گاری            در دست گرفته تیغ کاری

معشوق مرا گلو بریده                کشنه است ورا شکم دریده

ای اهل محله من خمارم            بی دلبر خود بقا ندارم

از جور و جفای مشتی عباس      آن همدم من شده است کالباس!

باید به کجا برم دعاوی؟              بیچاره من و جنون گاوی!

(با اجازه شاعر )

چهارشنبه 22 فروردین ماه سال 1386
اشتباه گرفتین

 

اشتباه گرفتین !!
فکر می کنم حداقل شخص خودم این عبارت رو بیشتر از عبارت “گشنمه!“ در طول زندگیم به زبون آوردم... یه روز هم نیست که از اینجور تماسهای تلفنی نداشته باشیم... غیر از صدها لقب مختلف که از اونور خط تلفن به آدم نسبت میدن ، یه جاهای خفنی رو می خوان که خودم هم به چشم ندیدم!!

زززززییییننننگ ...
- بله؟
= سلام قربان
- سلام
= ببخشین ، این تمرینات فن کوانگ شین از چه روزی شروع میشه؟
- جانم؟؟!!!
= عرض کردم تمرینات کوانگ شین!

- چی؟!

= مگه اونجا باشگاه رزمی فلان نیست؟
- نخیر ، اشتباه گرفتین!

جییییررررر جییییررررر ... (تلفن دیجیتالی!)
- بله؟
+ سلام آقا. یه گاز می خواستم!

﴿در این لحظه اولین سوالی که به ذهن آدم میرسه اینه که: یه گاز از چی؟!!
- بلــــــه؟؟!!!
+ یه اجاق گاز تمیز برای امروز عصر می خوام
- شما شماره ء کجا رو گرفتین؟!
+ امانت فروشی مشدی فلان
- اشتباه گرفتین خانوم!

 

زززززییییننننگ ...

- بله؟

= الو قاسم جون ، این موبایل احمد زنجیری شارژ نداره ، من نمی تونم زیاد حرف بزنم ... موبایل که نیست ، گوشت کوبه! ... فقط می خواستم بهت بگم که اون ۶ تا گوسفند رو احمد فروخت و سیلو رو معامله کرد و حال اون بی مرام رو هم گرفت اساسی! ... اون جنسا رو هم به رفیقت بگو خواهونش پیدا شده ... فردا صبح ورداره بیاره دم در گاراژ محسن آچار و قالشو بکنه! ... موتور چاه رو هم دادیم راست و ریسش کرد و نفس گرفت بی زبون! ... فردا خودتم با اون سوسول کتیرایی بیا دم در گاراژ تا بریم سراغ مهندس و ..... ﴿بوق بوق بوق بوق ...

- الو؟! الو آقا؟ الو؟!

زززززییییننننگ ...
- بله؟
+= ...... (سکوت)
- الو؟!
+= ...... (صدای نفس کشیدن!)
- الو بفرماین؟!
+= ......
- اشتباه گرفتین!

(لابد میگین از کجا فهمیدم؟! ... ساده ست! ، حدس زدم یارو موسسه ء باغچه بان رو می خواد!! )

جییییررررر جییییررررر ...

- بله؟

+ الو سلام

- علیـــــک سلااااام!
+ خوبی؟

- به خوبی شمـــا!
+ فرصت داری یه کمی صحبت کنیم؟

- بلــــه که فرصت دارم! برای شما تا آخـــــر دنیا فرصت دارم!
+ اشتباه نگرفتم؟

- نه نه نه! معلومه که اشتباه نگرفتین! اتفاقا" دقیقا" شماره ی درست رو گرفتین!
+ اسمت چیه؟

- هر چی شما دوست دارین باشه!
+ ها ها ها ها ها
- !!!!!!!!
+ خوب سر کار رفتی پسرخاله ی خرفت!
- تویی؟خدا بگم چیکارت کنه!  اگه به اون گامبوی عملی نگفتم که پریشب با کی توی چایخونه بودی!
+ عملی جد و آبادته! جون من چیزی نگیا!
- ها ها ها ها ها
 

زززززییییننننگ ...

- بله؟

= قاسم جون ببخشین ، این دسته هونگ شارژش تموم شد! ... حالا دارم از تلفن .....

- ببخشین آقا! شما شماره ی کجا رو گرفتین؟

= !!!!!!!!! بله؟! شما کی باشین؟!
- شما ظاهرا" اشتباه گرفتین!

= پس چرا زودتر صدات در نمیاد جونت در آد؟!

- #%^&$*@!#&$^
 

خلاصه از این تماسها زیاده ... ولی این آخری یه کمی فرق داشت و یه مدت من رو به فکر واداشت:
جییییررررر جییییررررر ...
- بله؟
= الو ، وصل کنید به بند هشتم شرقی!
- بله؟؟!!!  کجا رو می خواین؟!
= زندان!
- نخیر ، اشتباهه!
= یعنی اونجا زندان نیست؟!
- خب نخیر!
= کجای کاری پدر آمرزیده؟! همه جای این مملکت زندانه

دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
بله گفتن عروس ها

عروس عادی : با اجازه بزرگترها بله (این اصولا مثل بچه آدم بله رو میگه و قال قضیه رو (میکنه

 

(…عروس لوس: بع..........له... (عروسهای لوس رو باید فقط سپرد به داماد و حجله

 

عروس زیادی مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دایی جون، عمه جون،...، زن عمو کوچیکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسی خانوم جون ، ... ، ... (این عروس خانوم آخر هم یادش میره بگه بله واسه همین دوباره از (…اول شروع میکنه به اجازه گرفتن

 

عروس خارج رفته: " با پرمیشن از گریت ترهای فامیل ... آو یس (این هم باید به (سرنوشت عروس لوس برسه تا شاید آدم بشه

 

عروس خجالتی: اوهوم

 

عروس پاچه ورمالیده: به کوری چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فامیل این بزغاله (اشاره به داماد) آره

( وضعیت داماد کاملا قابل پیش بینی است)

 

عروس رشتی: اووو اگر اهالی محل موافقند بنده مخالفتی ندارم

 

عروس هنرمند: با اجازه تمامی اساتیدم، استاد رخشان بنی اعتماد، استاد مسعود کیمیایی، ...، اساتید برجسته تاتر، استاد رفیعی، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجی ، شیر علی قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلین مونرو، مرحوم مارلین دیتریش، مرحوم مغفور گری گوری پک و ... آری میپذیرم که به پای این اتللوی خبیث بسوزم چو پروانه بر سر آتش

( تو که مادر منو **** این ستاره ها یه حرف بدی بود که داماد به عروس زده بود ما هم (سانسورش کردیم

 

عروس داش مشتی: با اجزه بروبچس مُجلی نیست من که پایه ام ... (با عرض تشکر از (داش اسی عزیز

 

عروس زیادی مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین ... اعوذ با... منم شیطان رجیم یس و القرآن الحکیم .... الی آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سر میسوزه که احتمالا توی حجله عروس خانوم یه دور (براش مفاتیح رو ختم میکنه تا بعد ... استغفر ا

 

عروس فمنیست: یعنی چی؟! چه معنی داره همش ما بگیم بله ... چقدر زن باید تو سری خور باشه چرا همش از ما سؤال میپرسن ! ... یه بار هم از این مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسین ... (اصولا این قوم فمنیست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و یه چیزی ازشون بپرسن ... فقط باید زد تو سرشون و بهشون گفت همینه که هست میخوای بخواه نمیخوای هم XXX لقت

دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
عکس

 

پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386
یه کامیون نوشابه برای خودم

از آنجا که این روزها مد شده است آدم افتخاراتش را در وبلاگش بنویسد،ما هم شمه‌ای بسیار کوتاه از افتخارات بی‌بدیل و رزومه‌هایمان را در وبلاگمان نوشتیم تا بدانید وبلاگ چقدر در کسب افتخار مهم است و اصلاً اگر وبلاگ نبود این همه مصلح و مبارز و ادبا و فقها و سیاستمداران از کجا معلوم می‌شدند؟ باشد که بدانید با کی طرفید:

-
نویسنده، پژوهنده، گرافیکنده، طراحنده، زورنامه ننگار، خبرننگار، شاعر (مثل همه)، عارف، معروف، ادیب، میکروب‌شناس، جامعه‌شناس، روان‌شناس، خداشناس و سرشناس.
-
دارای دیپلم معتبر با مهر و امضا با استامپ آبی در زمینه‌ی الکتروتکنیک که خیلی مهم است.
-
دارای کارشناسی غیرمعتبر ادبیات فارسی دانشگاه پیام گور.
-
چندین مدرک و گواهی کامپیوتر، فیلم‌سازی، جوشکاری، نقشه‌کشی، گازرسانی و مدارک دیگر که گم‌شان کرده‌ام و به هیچ دردی هم نمی‌خوردند.
-
سازنده فیلم‌های بزرگی چون بن‌هور، ده فرمان، السید و آکواریوم را می‌شناسم.
-
طراح و مجری نشریات درپیت.
-
دارنده‌ی مدال افتخار و جی تی آی و فارنهایت که همه‌شان را تا آخر بازی کرده‌ام.
-
همکاری ذهنی با بزرگانی چون بیل گیتس و استیو جابز در مورد فن‌آوری‌های جدید کامپیوتری.
-
علاقمند به دیدن کونگ‌فوی، فول کنتاکت، جیت‌کان‌دو، ووشو شائولین، تای چی، بروس لی و جت لی. از تکواندو و کونگ‌فو توآ هم خوشم نمی‌آید.
-
دارای کمربند مشکی، قهوه‌ای و آبی برای شلوارهای مختلف.
-
بعد از خواندن کیهان ورزشی دوش می‌گیرم.
-
ذرت مکزیکی به من علاقه‌ی خاصی دارد.
-
دارای یک دست لباس رسمی گرانقیمت.
-
شرکت در همایش دین و مدرنیته برای کسب سوژه‌هایی طنز.
-
شرکت در همایش‌های طنز برای کسب سوژه‌های دینی.
-
دارای گواهی نامه رانندگی پایه دو پرس شده از نوع خشک.
-
مسلط به شطرنج، تخته‌ نرد، حکم، بلوف و یه قل دو قل.
-
یکی از فنزهای معتبر کارتون گربه سگ.
-
دارای چند کیلو تنادیس و الواح و تقادیرنامه ازجشنواره‌های مختلف تیلیویزیونی و سیمنمایی ندارم    . 
-
قضای حاجت‌های مختلف در جشنواره زیباکنار و جشنواره‌های دیگر.
-
تقدیر شده توسط خانم حسینی در کلاس دوم دبستان به خاطر انشای: فواید گاو را بنویسید... و با عبارت   غرورانگیز: آفرین پسر گلم.
-
دارای سابقه‌ی زندان به جرم قتل پیرزنی با تبر به خاطر پول با همکاری راسکولنیکوف در داستان داستایوفسکی که همه‌اش را خوانده‌ام.
-
کتاب‌های در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست و کلیدر محمود دولت‌آبادی روی جلدشان را به طور کامل خوانده‌ام.

-مسلط به زبان‌های مختلف در ساندویچی و ایضاً جگر، مغز و بندری.
-
خودم برای خودم چای می‌ریزم.
-
یک بار با دمپایی سوسکی را کشتم و خانواده‌اش از قصاص گذشتند.
-
شب‌ها در تختخواب بدون کفش می‌خوابم.
-
فقط در تنهایی دست توی دماغم می‌کنم.
-
یک بار از کنار بهرام بیضایی رد شدم و هوا خوب بود.
-
نمایش بینوایان بهروز غریب‌پور را با تمام بازیگرانش به جز در صحنه‌ی مه‌گرفتگی پاریس، از نزدیک دیده‌ام.
-
یک بار با علیرضا خمسه روبوسی کرده‌ام.
-
هنرمندان و سینماگران مختلف با من شام‌ها خورده‌اند.
-
یک بار با احمدی‌نژاد دست داده‌ام و هنوز زنده‌ام.
-
با سرعت اینترنت ۲۲ کیلوبایت در ثانیه توانسته‌ام وبلاگ آپدیت کنم که کم کاری نیست.
-
مسلط به برنامه‌های کامپیوتری از جمله کلیک و دابل کلیک، سند تو آل و دبلیو دبلیو دبلیو و دات کام.
-
دارای یک عدد آی دی در یاهو که کمتر کسی می‌داند.
-
جزو اولین ایرانیان دارای آی دی در آی سی کیو که تا حالا جز با خودم با کسی حرف نزده‌ام.
-
وبلاگ من و گوگل به تکنولوژی آژاکس مجهز است ولی چون من مهم‌ترم به گوگل لینک نداده‌ام.
-
عصر ارتباط و شرق مطمئناً افتخار خواهند کرد که من آنها را می‌خوانم.
-
دارای یک خط موبایل که روزی یک ساعت روشن است.
-
من و دیوید فینچر و ام نایت شیامالان و کوئینتین تارانتینو و رابرت رودریگوئز و جیم جارموش را کجا می‌برید؟
-
سه کتاب نوشته‌ام که یک سال است یکی‌شان را از بس جالب است این وزارت ارشادی های بخیل دل‌شان نمی‌آید دیگران بخوانند و پیش خودشان نگه داشته و می‌خندند.
-
نویسنده سی جلد کتاب جالب و خواندنی احتمالی در آینده‌ای احتمالی و دولت و ارشادی احتمالی.
-
گاهی اوقات که احساس می‌کنم خیلی مهمم، با ماژیک فسفری روی خودم خط می‌کشم.

-سه بار تلاش برای راه‌یابی به دور نهایی مسابقات جام طلایی، از طریق پیام کوتاه.

-در صف گذرنامه ستارخان، جلوی استاد «عزت‌اله انتظامی» ایستاده‌ بودم.

-حفظ آثار ارزشمند ادبی از قبیل اتل متل توتوله

-دارای رابطه عشقی با جنیفر لوپز حتی به صورت یکطرفه

-ندیدن بیست قسمت اول سریال نرگس.

-بودن اسمم در گوشی همراه 11 تن از استادان مشهور تیله بازی.

-برنده چند نشان رکورد زنی در سری بازیهای آتاری.

-دارنده بلند ترین خط ریش در دوم دبیرستان با توجه به شواهد موجود.

-توانایی کامل در ریفرش کردن اینترنت اکسپلور

-چت کردن در حالت اینویزیبل

-بجای فوتبال ،خاک بازی و کش بازی رو یاد گرفتم

-یکبار به عنوان پیشنماز در سال اول دبیرستان همه رو به فیض رساندم

-اجرای قطعات ویولن به صورت زمزمه

-گول خوردن از حمید کشاورز در چهارم دبستان که خودشو پسر محمدعلی کشاورز جا زده بود

-افتخار دیدن قلقلی در داروخانه

-نویسنده نامه‌های عاشقانه فراوان به دختران همسایه

-دارای ساعت رومیزی مجهز به دماسنج

-آگاه به رمز‌های نسوز کننده بازی پرنس فارسی نسخه سوم

-به پایان رساندن بازی مافیا

-داشتن صفر عدد کامنت در این وبلاگ

-دارای یک آی‌دی دخترانه

-و بالاخره سید محمد خاتمی به من گفت تو می تونی ! ( در سخنرانی اش گفت:جوانان می توانند(

www.iranestaan.blogfa.com   منبع

پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386
زندگی

مثِ هزاری ِ مُچاله،
تَه ِ جیب ِ یه شوفر تاکسی!

مثِ قطره ی مُف،
نوک ِ دماغ ِ یه عَمَلی!

مثِ عطر ِ دَسمال ِ ابریشم،
تو آستین ِ پیرهن ِ یه خانوم خانوما!

مث ِ مقدس شدن ِ یه شمع،
وقتی که برق می ره!

مث ِ رنگ ِ کبود ِ خون ِ انار،
دورِ لبای یه پسرْ بچه!

مث ِ قشنگی ِ پشه ْ بند،
رو پُشت ِ بوم ِ مهتاب ْ زده!

مثِ طعم ِ قرص ِ مسکن،
رو زبون ِ یه مریض ِ سرطانی!

مثِ دایره های آب ِ حوض،
دورِ یه برگ ِ تازه مًُرده!

مثِ ملّق زدن ِ کبوتر ِ جَلد،
وقتی رو بوم صاحبش فرود میاد!

مث ِ گریه کردن،
واسه مرگِ قهرمان ِ یه فیلم ِ سیاه سفید!

مث ِ نعره ی پهلوون ِ دورهْ گرد،
وقتی زنجیر ُ پاره می کنه!

مث ِ چرخش ِ سکـّه تو هوا،
قبل ِ نتیجه ی شیر یا خط!

مث ِ حرارت ِ الکل،
وقتی از گلو پایین می ره!

مث ِ موج ِ گندم ْ زار،
وقتی باد از وسط ِ خوشه هاش می گذره!


مث ِ صدای اولین ترقّه،
تو غروب ِ سه شنبه ی آخر ِ سالْ !

مث ِ زمزمه کردن ِ یه آواز،
وقتِ رد شدن از یه کوچه ی خلوت!

یه همچین چیزی ِ زندگی!
نه شیرین ُ نه تلخ!
مث ِ طعم ِ گَس ِ ریواس!
مث ِ مزه ی آب!
مث ِ رنگ ِ هوا

سه شنبه 14 فروردین ماه سال 1386
من که می دونم منظورش چی بود



شنبه:همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه

بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم

یکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه

مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه:امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود.حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه

وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم

چهارشنبه:امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوره به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشسد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه

پنج شنبه:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخوا د که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم

جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. اجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟

من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد

شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود.

یکشنبه 12 فروردین ماه سال 1386
سوء تفاهم دخترانه

 

روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده